زیر گنبد کبود

در این فضا چه می گذرد؟

زندگی با طعم شیمی

گاهی اوقات  اوضاع آن جوری که پیش بینی کرده ایم نمی شود. خب فایده شیمی همین هست! هیچ وقت یک واکنش تو شرایط واقعی به صورت ایده آل انجام نمی شود. تنها تصورات ماست که فرآیند هایی کاملا تئوری و ایده ال را خیال پردازی میکند.مثل یک واکنش ارگانیک یا معدنی هیچ گاه بازده واقعی به ۱۰۰ نمیرسد. هیچ گاه ارزوهایمان ۱۰۰ درصد به واقعیت نمی پیوندد و هیچگاه تمام آنچه در ذهنمان برنامه ریزی میکنیم را انجام نمی دهیم چون واقعیت شیمی و زندگی همین هست. ناخالصی ها و واکنش های نا خواسته و غیر مفید همیشه وجود دارند. پس هرچه آرزو ها و رویاهایمان بزرگ تر و برنامه هایمان جدی تر باشد  (طبق اصل لاشاتریته) با درصد بیشتری فرآورده ها را بدست می آوریم!خنده

۲۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۴ ۱ دیدگاه
خاخان خان

ترس

میترسم با این هیپنوتیزی ک تو داری منو میکنی

کم کم خجالت آور ترین عادت ها مو هم بهت بگم!

۱۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۵ ۴ دیدگاه
خاخان خان

13

امروز ۱۳ تیر بود...

حس یه احمقی داشتم که عاشق یه نفر شده بود که ۱۳ سال نوری باهاش فاصله داشت... اون ور کهکشان..

ولی بازم به عشقش امیدوار بود... روزی که بتونه اونو ببینه...

کی میدونه .... زندگی شاید جالب تر از این حرفا باشه... شاید  قاصدکی  که میگیریش ۱۳ روز  طول بکشه تا برسه بهش؟ یا... مثلا.. کسی چه میدونه... شایدهر ۱۳ دقیقه یبار یه اتفاق جالب برا هر دوتاتون میوفته؟ یا... مثلا.. 

۱۳ سال بعد دیگه به هم برسید؟ 

بعد ۱۳ ماه... دوباره برگشتم به بلاگ هایی ک روزی میخوندمشون.. جایی که بهش تعلق داشتم... جایی که میتونستم دوستای جدیدی پیدا کنم و زندگی باحال تری برا خودم بسازم... روزتون ۱۳ تر از همیشه...

:)

۱۴ تیر ۹۶ ، ۰۱:۱۴ ۲ دیدگاه
خاخان خان

چگونه نویسنده شویم؟

 

وقتی بزرگتر شدم،یعنی رشد کردم،موهایم بلند تر شد و ناخن هایم کوتاه تر،رنگ پوستم تیره تر و چشمانم بزرگتر و دستهایم بلند تر و پاهایم کوتاه تر، می خواهم نویسنده شوم. می خواهم کل کتابهای کافکا و نیچه را بخوانم.

آخر می گویند استعداد ها در بزرگی شکوفا می شوند. شاید باید صبر کرد تا از آسمان برایمان استعداد درک و فهم آورند و پس از چهار سال فراموشی شویم یک نویسنده بزرگ!

خب راستش نویسنده شدن کلی مراحل عرفانی خوان رستمی دارد.

اگر می خواهی سورئالیست باشی یا نویسنده سیاسی،متاسفانه یا خوشبختانه باید دیوانه شوی! سرت را به دیوار بکوبی. قرص ضد آرامش مصرف کنی وده بار خودکشی ناموفق داشته باشی و اختلالات روانی!

آن موقع شاید موضوع جالبی برای نوشتن پیدا کنی.در این میان ممکن است چند بار به زندان بروی. ممنوع التصویر شوی،

اعدامت کنند و کلی بدبختی های دیگر سرت بیاورند.

آخرش هم می گویند طرف مثل صادق هدایت دیوانه شد. یا مثل نیچه افسرده.یا...

البته حرف مردم همیشه هم بد نیست.ممکن است کلی طرفدار پرپاقرص پیدا کنی.البته اگر به تو خیانت نکنند!

به اینها چه می شود اعتماد کرد. این روز ها تنها چیزی که به آن شک دارم اعتماده!از کجا معلوم فردا سر  بچه و زندگیت می ریزند و راهی سلول انفرادی ات می کنند؟!

نمیدانم آخر باید از دست این  مرده های متحرک مانند ارنست همینگوی با شلیکی به زندگی ام خاتمه دهم یا مثل ون گوک گوشم را ببرم!؟

یا باید منتظر زاغی باشم که همچون بوف کوری در کنجی کز کرده و منتظر است روح مرا مانند ادگار آلن پو در خود دخول کند و به زندگی وحشتناک من خاتمه دهد؟

البته اینها تنها چند راه برای نویسنده شدن بودند. شاید راه های دیگری هم موجود باشد!

نمیدانم فعلا که باید روی پروژه های دبیرستانی خودم متمرکز شوم و وقت فکر کردن به این چرت پرت ها را ندارم!

آخر می گویند وقتتان را هدر ندهید!

ما هر روز 24 ساعت زندگی میکنیم. 8 ساعتش را میمیریم. و با بقیه اش سرنوشتمان را می سازیم.

برخی ها در این 16 ساعت از فرش به عرش می روند  و برخی ها برعکس.

برخی ها هم آن را صرف نوشتن تراوشات ذهنی خود هدر می دهند!

:)

پایان

 

 

۱۸ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۳۶ ۳ دیدگاه
خاخان خان

نزدیک است...

بهار با همه خستگی هایی که از همه تنم دور میکند می آید.

دستهای تو نزدیک تر از همیشه است. میدانم که می آیی.

:)

E.l l

نمی دانم چرا ولی عیدتان پیشاپیش مبارک . لبخند

۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۵۴ ۲ دیدگاه
خاخان خان

دختر شجاع

روز یکشنبه بود. زنگ های اول همیشه انشا می نوشتند. معلم رسید.پوشه های بچه ها را خارج کرد و گفت: بیایید و انشا هایتان را بخوانید. دخترک قلبش شور میزد. نگران بود که برود  یا نه؟ دستش را با  کم اطمینانی بلند کرد. رفت جلوی تخته. گلویش گرفته بود. قرار بود شاهکار بخواند. شاهکار زندگی مان را! . شروع کرد به خواندن. همه در جای خود میخکوب شده بودند. دختر چیز هایی میگفت که بچه ها تا آن روز نشنیده بودند.  همه در بهت و حیرت فرو رفته بودند. با تمام سختی ها انشایش را تمام کرد و رفت نشست سر جایش.  معلم با نگاه  تیرآلودی به او خیره شد.دخترک جا خوره بود. مگر میشود کسی از آن نوشته خوشش نیاید؟  معلم خودکارش را روی میز غلت داد و بالا برد. باپوزخند تمسخر آمیزی به بچه ها گفت: دانش آموزانم! سعی کنید وقتی چیزی را مینویسید از جایی کپی برداری نکنید! کتابهایی بخوانید که در حد سنتان باشد! حرف هایی بگویید که در اقتضای سنی تان باشد. کار هایی بکنید که مناسب سنتان باشد!. 

او باور نمیکرد که دختر ۱۶ ساله ای فلسفه میخواند. صادق هدایت میخواند. اشعار شاملو را با لذت تکرار میکند . کتابهای کافکا را میفهمد.و خیلی چیز های دیگر که درباره آن دختر زود قضاوت کرده بود. او سیاست را دوست نداشت. نباید در مدرسه بحث سیاسی می شد.نه در جامعه نه در ادارجات و نه هیچ جای دیگر. سیاست کثیف ترین چیز هست. حتی اگر کارگری حقوق ماهیانه خودش را بخواهد! سر ها، دهان ها و چشم هایتان را در بیاورید. مغزها،حرف ها ،نگاه هایتان بو میگیرد! 

او شجاع ترین دختری بود که تابحال دیده بودم. کسی که از بحث فلسفه ای و سیاسی با معلمان خود نهراسد دیگر  چه  کار ها که از دستش بر نیاید. او  گلایلی بود در میان سنگ ها. آخرش هر چه زور بزند باز هم سرکوبش میکنند. خفه اش میکنند. نمیگذارند رشد کند. او را در زندان می افکنند و اعدامش میکنند

تا درس عبرتی باشد برای کسانی مثل من و تو! یادمان نرود ما در بد ترین جهنم زمان، زمین زندگی میکنیم!

شب خوش نازلی جان... آسوده بخواب!

:)

 

۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۲ ۱ دیدگاه
خاخان خان

REBEL

SOME TIMES YOU JUST WANT TO BE A REBEL :)

۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۲۴ ۰ دیدگاه
خاخان خان

روزمرگی2

در این یک ماه پر تلاطم کلی اتفاق افتاد.

فرض کن...

هر روز مجبور بودی  یک کار را مداوم انجام بدهی.. جنگ کردن..

مجبور بودی  با یک لشکر 1000 نفره جنگ کنی

هر روز با 100 نفر

کارت هر شب گریه کردن بود

باید قوی   می شدی

نباید دست میکشیدی

تو باید به هدفت می رسیدی

گریه نکن.. فایده ای نداره

فقط برای تسکین درد های قبلی ات هست..

باید روحیه  میگرفتی.

میدونم سخته ولی باید انجامش بدی

تو باید هر روز  آموزش رزمی میدیدی

تو باید از یه کشاورز معمولی به یک سرباز قوی و نترس تبدیل می شدی.

آره.. وقت آزمون(جنگ)  سه روز دیگه هست..

تو آماده ای.. میدونم

خیلی تلاش کردی تا به اینجا برسی

ولی بدون که در این جنگ برد و باخت معنی نداره :)

فقط یه عده ای میان و دو ساعت یه جا میشینن و نبرد میکنن .

هیچ جنگ واقعی انجام نمیپذیره. انا فقط دیوار خیالات تو هستن که تا آسمون ها بالا رفتن... :)

امیدوارم که آزمونتو خوب بدی و قبول بشی...

تا موقع بعد 

بدرود...

:)

۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۲۰ ۱ دیدگاه
خاخان خان

روز مرگی

گاهی وقت ها دلت می خواهد قانون شکن باشی.

مهم نیست چه اتفاقی خواهد افتاد

فقط حوصله نداری

برخی اوقات هم حسرت می خوری

حسرت اوقات از دست رفته ات را

دوست داری به زمین و زمان بد و بیراه بگویی

میان چهار چوب ایهام ها و مجاز ها گیر کرده ای

توانایی محاسبه مقاومت و کار را نداری

نمی توانی جذر بگیری

سر جلسه آزمون به فلسفه فکر میکنی

چقدر مسخره است

آدم ها در یک اتاق زندانی  می شوند. روی صندلی ها

در حال جان دادن و زد و خورد با مسایل

شاید که آینده ای درخشان داشته باشند

فلسفه بطلان

پرسش ها همگی باز اند

در میان سفسطه ها گم شده ای

دیشب حالت خوب نبود

نتوانستی بخوابی

از مردم یاری می خواهی، شاید که به تو  دلداری بدهند.

هیچ کدام حرفت را نمی فهمند

خودت را گم کرده ای میان نقاب ها و حایل ها.

باید انقلاب کنی.. از نهیلیسیم خود خارج شوی

زمان خیلی زود می گذرد

آزمون تمام می شود  و تو با خیال راحت می روی و به کار هایت می رسی...

:)

۲۶ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۶ ۱ دیدگاه
خاخان خان

مقدس نما

 ساعت 12 ظهر بود. همگی با خستگی عجیبی کم و بیش به حرف هایش گوش  می کردیم.

بحث درباره وجود و هستگی بود.  

دو گنجشک بازی گوش هم بالای پنجره نشسته بودند و به حرف هایش گوش می کردند.

نمی دانم انها چیزی می فهمیدند یا نه ولی این را می دانستم که مجبور نبودند مانند ما ها  درباره چیز های پوچ و باطل بحث کنند.

 کم کم داشت زیاده روی می کرد. از  فاز منطق به تقدس نمایی رسیده بود.

حوصله ام  سر رفت. با او بحث کردم. دیدم منطق سرش نمی شود.

بقیه پچ پچ می کردند. نکند من یک آتئیست باشم!؟

فهمیدم نباید هم رنگ جماعت شوم.

آمدم و این  یادداشت را نوشتم.

4 مهر

۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۷ ۰ دیدگاه
خاخان خان